ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

یکشنبه 21 اسفند 90

  راهنمای انتخاب اسباب بازی برای کودکان ( قسمت اول )   تعریف بازی تعریفی جامع و فراگیر از بازی که مورد تأیید همه نظریه پردازان روان شناسی باشد، وجود ندارد. هر صاحب نظری، براساس تجارب، مشاهدات، اعتقاد و دیدگاه خود، بازی را به نوعی تعریف کرده، و هر یک از این تعاریف، با برجسته سازیِ جنبه ای از بازی، نگرشی ویژه را ارائه کرده است. میان تعاریفی که از بازی ارائه شده است وجوه اشتراک و تشابه بسیاری وجود دارد. هارلوک در تعریف بازی می نویسد: «بازی» عبارت است از هرگونه فعالیتی که برای تفریح و خوشی ، و بدون توجه به نتیجه نهایی، صورت می گیرد. انسان به طور داوطلبانه به این فعالیت می پردازد و هیچ نیروی خارجی یا...
21 اسفند 1390

شنبه 20 اسفند 90

   کودکان برای شاد بودن ، بیش از هر چیزی به گفتگو با ما نیاز دارند » * حکیم ارد بزرگ « تنها هنرمندانی که برایشان راه باز می کنم، کودکان هستند. از نظر من، نقاشی های کودکان در زمره‌ی کارهای استادان قرار دارند » * هنری میلر « کودکان، خبره های راستین‌اند. آنچه برای آنها گرانبهاست، بهایی ندارد، تنها ارزش دارد » * بل کافمن ..... بقیه سخنان را در ادامه مطلب ببینید .... « کودکان، ارزشمندترین سرچشمه های دنیا و بهترین امید برای آینده‌اند » * جان. اف. کندی « بهترین شیوه آموزش به کودک ، همراه شدن با او در ...
20 اسفند 1390

سه شنبه 16 اسفند 90

  سارا جون سلام امروز ساعت ٢ بعدازظهر بود که زنگ زدم درمانگاه شهرداری تا برای دکتر متخصص ارتوپد کودکان برای اینکه ببرمت و پاهاتو نشان بدم وقت بگیرم خلاصه برا ساعت ٤ بعدازظهر وقت داد و من و بابا و شما خانوم خانوما رفتیم به سمت درمانگاه شما تو ماشین که خوابت برد و ماهم رفتیم داخل درمانگاه و وقت گرفتیم و منتظر شدیم تا نوبتمون بشه وقتی نوبتمون شد رفتیم داخل و با دکتر به صحبت کردن و پاهای کوچولوتو معاینه کرد دکتر خوبی بود خیلی خوب و بادقت معاینه کرد و گفت که هیچ مشکل خاصی نداره و تا ٦ سالگی ممکن اینگونه باشه یعنی از زانو به داخل و اگربعد از ٦ سال خوب نشد تازه اونموقع باید بیایید و درمان کنید. ما هم خوشحال از مطب دکتر اومدیم بیرون...
16 اسفند 1390

شنبه 13 اسفند 90

سارا جون دوباره سلام من سر کار هستم الان بیکار شد دارم این مطالب و برات می نویسم مامان جون زنگ زد به من  و گفت که سارا دوباره حالش خوب نیست و هرچی می خوره بالا م ییاره . آخه مامان جون عزیز دلم چی شده دوباره تازه یکمی جون گرفته بودی دیگه نمی دونم چه جوری ازت مراقبت کنم . که همش مریض نشی   من هم هر ١٠ دقیقه یکبار زنگ می زنم خانه ببینم که تو چط.ری حالت خوبه با خودت هم حرف دم ولی اصلاً حال حرف زدن نداشتی و داشتی گریه می کردی بهت گفتم که بگیر بخواب تا من بیام ببرمت دکتر  شما خانوم خانوما گفتی نه مامان می خوابم خوب می شم الهی بمیرم دیگه خسته شدی از دکتر رفتن چه کار کنم آخه مامان اگه این سرماخوردگی تو بدنت بمونه خطرناکه م...
13 اسفند 1390

شنبه 13 اسفند 90

  سارا جان سلام صبحت بخیر عزیزم می خوام کارهای خوب و بد دیروزت رو برات به ثبت برسونم تا وقتی بزرگ شدی خودت بخونی و ببینی که چه کارایی می کردی خانوم خانوما خوب برات بگم عزیز دل مامان دیروز داشتم اتاق شما رو براتون خانه تکونی می کردم و شما آنقدر خوشحال بودی که هی تو اتاق می رقصیدی و می گفتی آخجون اتافم خوگشل شده . خلاصه داشتم دستمال دیوارها رو می کشیدم که دیدم دیگه صدایی از شما در نمی یاد برگشتم دیدم که بله پاتون خرده به ظرف آب کف دیوارها و ریختیشون روی موکت و خودت شده بودی عین موش که مبادا من چیزی بهت بگم   آنقدر عصبانی شدم که حسابی دعوات کردم و دیگه اصلاً ‌اتاقت رو ول کردم و گفتم باشه برای بعد با هم اومدیم ...
13 اسفند 1390

شنبه 13 اسفند 90

سارا جان این سخنان را خوب گوش کن که بسیار مفید است   بندگی کردن آنست که آن کنی که فرمایند. و بنده بودن آنست که بپسندی آن چه کنند.       ابراهیم ادهم گفت:وقتی غلامی خریدم، گفتم چه نامی؟گفت تا تو چه خوانی؟گفتم چه خورتی؟گفت تا چه دهی.گفتم چه پوشی؟ گفت تا چه پوشانی.گفتم چه کنی؟گفت تا چه فرمایی.گفتم چه خواهی؟گفت بنده را با خواست چه کار؟   حقیقت بندگی دو خصلت است: آن کنی که او پسندد و آن پسندی که او کند.   بنده او باش، هر کجا خواهی باش. هر چه در بند آنی بنده‌ی آنی.   او که از کفر برست به آشنایی رسید و او که از خود برست به دوست...
13 اسفند 1390

چهارشنبه 10 اسفند 90

  سارا جون ، سلام ماماني يادته با  مامان جون و بابا محسن رفتيم خريد ، يكشنبه بود رفتيم خريد لباس عيد براي شا خانوم خانوما وقتي رفتيم يك مقدار لوازم خوراكي خانه خريديم شما هي مي گفتي مامان مباس ، اين خوبه ،‌اون خوبه خلاصه تا يك چند دست لباس از مامان جون نگرفتي ول نكردي . مامان جون آنقدر دوست داره كه تقريباً 7 دست لباس برات خريد خيلي خوشگلند . شما وقتي رسيديم خونه مي خواستي همه رو بپوشي ، تمام لباسا رو خانوم خانوما پرو كردين . تازه از فرداش دوست داشتي هر روز يكيشو بپوشي راه مي رفتي مي گفتي اون شلوار قرمز ، بعد يك ساعت مي گفتي او يك يشلوار خلاصه مرتب آن لباسا رو هي پوشيدي و من هم هي حرص خوردم و گفتم سارا جون اينا مال ...
10 اسفند 1390

چهارشنبه 10 اسفند 90

**************** شب که میشه ستاره ها راهی آسمون میشن دور و بر ماه میشینن همدل و همزبون میشن   شب ها بیا کنارهم به آسمون نگا کنیم ستاره ها را ببینیم با همدیگه دعا کنیم   به یاد بیاریم که خدا ما آدما را آفرید ماه  قشنگ نقره ای ستاره ها را آفرید   بیا با هم بگیم خدا، خدای پاک و مهربون هر کسی که به  یادته به آرزوهاش برسون ...
10 اسفند 1390

یکشنبه 7 اسفند 90

  دوستان امروز طالع روزانه شما عزیزان از فروردین تا اسفند ماه را اینجا گذاشتم جالبه بد نیست یه مروری بکنید ..... در ادامه مطلب ببینید .....     فروردين ناچار بايد با بحث وجدل و بخصوص با اوردن دلايل روشن و قطعي نشان دهي كه شايستگي تو بالاتر از اينهاست بايد كساني كه بالا دست تو قرار دارند به توانايي هاي تو پي ببرند. ارديبهشت براي بدست اوردن دل راههاي مختلفي را امتحان كني هرگز نمي تواني ازيك راه به دلها برسي هركاري براي خود روشي دارد كه بايد ان را اموخت. خرداد بهتر است بجاي اتكا به ديگران به خودت اتكا كني وكارها را برطبق برنامه به پيش ببري مطمئن باش تو بهتر از هر فر...
7 اسفند 1390

یکشنبه 7 اسفند 90

  سلام سارا جون خیلی خیلی دوست دارم مامانی امروز که رفته بودم سرکار، خیلی دلم گرفته بود می خواهم کمی باهات درد دل کنم سارا جون بابا محسن که می دونی هر روز ساعت ٤ صبح می رفت سر کار و ساعت ٨ شب با خستگی زیاد بر می گشت و هنوز شام نخرده رفته تو رختخواب.   یعنی حتی وقت بازی کردن با تو رو هم نداشت واقعاً خسته می شد مامان جون   اما حالا تقریباً یک هفته ای هست که بیکار شده البته چه بیکاری که حتی حقوق سه ماه کاریشو هم ندادن اونم رفته بیمه و شکایت کرده تا اینکه بتونه بیمه بیکاری بگیره دعا کنه لااقل این شب عیدی حقوقش رو بهمون بدن تا بریم برات لباس عید بخریم  آخه امسال هست که تو متوجه می شی عید دیدنی، لباس نو، د...
7 اسفند 1390